نمایندگان مجلس با تمام قوا در برابر زیاده خواهی دولت ...
طرح هدفمند کردن یارانه ها مطابق خواست دولت تصویب شد.
پ.ن. زیاده عرضی نیست.
خواهر من در جریانات امروز چاقو خورد...
اگرچه دستش را برای دفاع بالا آورده و خوشبختانه فقط دو دستش بریده اما یازده بخیه خورد .
من به خاطر خواهرم بسیار ناراحتم اما آنچه مرا بر آن داشت تا اینجا چنین بنگارم اینست که
چگونه می شود که نیروهای امنیتی یک کشور اجازه دارندبه روی مردم چاقو بکشند؟
از این چاقو کشی باید به که شکایت ببریم ؟از که شکایت کنیم؟
------------------------------------------------------------------------------
یوسف آباد امروز صحنه درگیری نیروهای خیر و شر بود!!!
آنقدر ساکنین یوسف آباد را اذیت کردند و اجازه ندادند هیچکس از سر دوراهی و میدان فاطمی رد و شود و پیاده پایین برود که مردم خونشان به جوش آمد و در خیابان اسد آبادی جمعیتی شدندو راه افتادند به سمت میدان فرهنگ.
بعد هم گاز اشک آور بود که دود می کردوسطل اشغال بود که آتش می گرفت ...
یک اتوبوس هم که از میدان ولیعصر بالا می آمد قلنبه شعار و الله و اکبر و بوق ممتد بود .
دم راننده و مسافرینش گرم!
سیزده ابان هشتاد و هشت
پ.ن ....
تلویزیون فریاد می کشد .
هیچکس مراعات حال ساعت پیک را نمی کند.
ساعت پیک تنها ازدحام مصرف برق و آب نیست.
نحسی سیزده اینبار یقه آبان را خواهد گرفت و پیک ترین روز را به تاریخ فشار خواهد داد.
تلویزیون فریاد می کشد و دیگران فریاد هایشان را فراموش خواهند کرد.
مرده باد و زنده باد یک مفهوم انتزاعی است.
و دیگر جوانها جوگیر حادثه نمی شوند.
مرگ بر هیچکس!
تلویزیون فریاد می کشد و من خواب جفتگیری می بینم .
تاریخ آبستن است ...من آبستنم
تاریخ هرچه را زاییده بود تکرار می کند و یا دوباره در خود فرو می کشد.
من هرچه نزاییده بودم سقط کرده ام .
دیگران می خواهند زاییده من را در دستگاه بگذارند تا کامل شود من اما می خواستم همین ناقص را بزایم فقط!
من با پرچمی سه رنگ جفتگیری کرده ام و مچ بندی سبز زاییده ام!
مسابقه نقاشی در پارک محل ما برای کودکان برپا شده بود.
بچه ها پشت میز و صندلیهای کوچولو می نشستند و با دستهای کوچکشان روی تخم مرغهای آب پز با ابرنگ نقاشی می کشیدند.
دختر من یکسال و نیمه بود ومن خیلی ذوق داشتم که بر خلاف میلش در چنین جمعهایی شرکتش بدهم.
بالاخره باران قبول کرد و نشست و روی تخم مرغی با دقت فراوان " چشم چشم دو ابرو " کشید.
یک کارت پستال جایزه گرفت و بعنوان کوچکترین شرکت کننده تشویق شد.
آن بالا ایستاده بود و با غرور تخم مرغش را دست گرفته بود که مرد گدا و همیشه ساک به دوشی که قبلا" در پارک دیده بودیم به او نزدیک شد و با اشاره چیزی به او گفت.
باران منظور مرد را نفهمید . کر و لال با اشاره به شکم و دهان به باران چیزی فهماند و باران تخم مرغش را به او داد.
مرد تخم مرغ را گرفت .من فکر کردم چون باران برنده شده او تخم مرغ را برای یادگاری می خواهد.
چند قدم از ما دور شد .تخم مرغ را به سرش کوبید شکست پوست کند و خورد.
من ناراحت شدم اما دیگر کاری بود که شده بود . گاهی غذایی به مرد داده بودم اما حالا از دستش عصبانی بودم.
امدم کنار باران دستش را گرفتم و اورا پایین آوردم و گفتم :" چرا تخم مرغتو دادی به اون اقاهه؟"
کمی فکر کردو گفت: خب گشنش بود!
پیش بینی های جامعه شناسانه چنین القا می کنند که آدمها با گذشته یکسان آینده های یکسانی خواهند داشت.
حال آنکه با توجه به عدالت خدا یکی از بهترین دلائل وجود و پذیرش جهان آخرت همین اختلاف فاحش و گاهی وحشتناک بین آینده انسانها ییست که انسانهای دیگر سر نوشتشان را تعیین می کنند.
افراد زیادی در طول تاریخ به ناحق مجازات شده اند و افراد زیادی هم به مجازاتی که مستحقش بودند نرسیدند.
یکی از مهمترین و پر بازتابترین مجازاتها در دهه اخیر اعدام صدام بود.
"صدام حسین عبدالمجید تکریتی" که از سال تولد یعنی 1316 تا سال مرگ یعنی 1385 فراز و نشیب بسیاری را پشت سر گذاشت؛ چوپان زاده ای بود که پدرش را هرگز ندید و ازدست نا پدری خشنش آزار بسیار کشید. ( او را مجبور به مرغ و گوسفندد زدی می کرد.)
او که عضو برجسته حزب بعث و ازمدافعان نظریه " پان عربیسم " بود و در کودتای سال 1347 نقشی کلیدی داشت و توانست بعداز داییش" احمد حسن البکر" به ریاست جمهوری عراق برسد .
صدام با سرکوب شدید مخالفان و امنیتی کردن فضای جامعه خود را به ملت عراق تحمیل کرد.
هرچند کارهایی نظیر اصلاحا ت ارضی و صنعت سازی حتی درروستاها موجب رشد سطح زندگی در عراق شده بود (که با تزریق پول نفت صورت می گرفت) اما خدمات صدام و هوادارنش( بیشتراز اعضا ء خانواده اش و تکریتی بودند ) به مردم عراق در مقابل جنایاتی که مرتکب شده اند ناچیز است.
تحمیل حکومت خود به مردم ! سوء استفاده از قدرت توسط زیر دستان ، کشتار شیعیان بدلیل مخالفت با سیاستهای ضد دین دولت ، کشتار کردهای استقلا ل طلب و کمونیستها ، شکنجه و اعراب توسط سازمان " استخبارات" و تحمیل جنگ خلیج فارس و همچنین ایران و عراق از جمله جنایاتی بود که صدام به مردم مسلمان عراق روا داشت.
در این جنگ نابرابر که صدام با حمایت آمریکا و انگلیس آغاز کرد تقریبا" یک میلیون و هفتصد هزار نفر از دو طرف کشته شدند بیش از ده میلیون نفر آسیب دیدند و اقتصاد هر دو کشور که سالم و رو به رشد بود نابود شد!
سال1361 سوء قصدی علیه صدام در شهرک " دجیل " در چهل کیلومتری شمال بغداد انجام شد نیروهای امنیتی در پاسخ به این اقدام به شهر حمله کرده و 160 نفر از ساکنین از جمله چند کودک را کشته واعدام کردند.1500 تن از اهالی شهر هم به زندان فرستاده شدند تا تحت شکنجه قرار بگیرند .
اودر جنگ نا برابر از سلاح شمیایی هم استفاده کرد و حتی برای سرکوب کردهای شمال عراق در حلبچه حدود پنج هزار غیر نظامی را با حملات شمیایی به قتل رساند .
صدام مدعی بود جنگ او با ایران به نفع دیگر کشورهای عربی از جمله کویت بوده و بنابر این باید کشورهای منطقه بدهی های میلیاردی او را ببخشند.
اما اعراب دیگر برای سیاستمدار ظالمی که به هیچکس حتی قوم و خویش و داماد های خود رحم نمی کرد تره خرد نکردند و او هم با کینه قدیمی و انگیزه کشور گشایی به کویت حمله ور شد تا دوباره مردم و اموال آنها را فدای جاه طلبی و زیاده خواهیهای خود کند.
دراین جنگ هم آمار کشته ها تا صد هزار نفر برآورد شده است.
علاوه بر اینها سازمانهای بین المللی "who " تخمین می زنند که تحریمهایی که صدام موجب اعمال آنها علیه عراق بود بین 500,000 تا 1,200,000 مرگ در پی داشته که اکثر جان باختگان افراد زیر پنج سال بوده اند.
با چنین اوصافی آیا همان طناب داری که بر گردن هزاران مجرم دیگرمی افتد برای گردن صدام کفایت می کند؟
هزاران مجرم یا حتی متهم که خواسته یا نا خواسته و گاهی در سنین پیش از عقل رسی و تکلیف
مرتکب قتل یا امثال آن می شوند؛ پشیمان و با قدمهای لرزان به سوی طناب دار می روند و صدام که حتی پس از بیرون کشیده شدن از داخل چاهی د رخانه ای در روستایی!!! خود را رئیس جمهور عراق می دانست و به کارهایی که کرده بود با افتخار اعتراف می کرد یکسان می میرند.
پ.ن .بیست و نهم مهر!
سوار تاکسی بودم.
راننده مرد تقریبا" چهل ساله ای بود که تمام مدت با تلفن به کسی توضیحاتی می داد.
هرچه را یادم مانده اینجا نوشته ام:
ـ آخه اونا آدمن ؟ اینقده گندن که نگو...دیگه حالم از این کار به هم می خوره!
ـ خیلی اذیتم کردن ...هردفعه بهتر بودن ایندفعه خیلی اذیت کردن...سه سال تو اسارت زجرمون دادن حالا هم اینجوری!
ـ نه! می گفتن سردخونه خرابه ! سه تا شهر رفتم تا خالی کردن!
ـ کار یه بار دوبارم نیس که شما هی سین جیمم می کنی! من دارم هر ماه این بارو می برم!!!
ـ ماشالات باشه دختر چقد وسط حرف من حرف می زنی ...یه دقه ساکت شو تا من بگم ...بعععله همه مدارکشم فردا که بیام میارم ...امضا تحویل مرسوله و همه چی هم کامله خیال شما و آقای رئیس راحت!
ـ من یازده تن بردم کربلا نوزده تن هم نجف دویست کیلو هم پرت بارم بود( به کسره پ بخوانید)
ـ نه بابا آشغالا بازم تحویل نمی گرفتن می گفتن جا نداریم ...من همونجا وایسادم در ماشینو باز کردم گفتم یا می گیرید یا می ریزم همینجا تو خیابون...براتون مرغ مجانی میاریم گربه رقصونی هم می کنین؟
ـ آره دیگه ...بالاخره بعد از کلی ادا و اصول و ناز و نوز گرفتن!
می تونید بحث من و مسافران دیگه با اقای راننده رو پیش بینی کنید.
نظر احسان:
بعد از تموم شدن حرفای راننده همه مسافرا دارن این ور و اون ورُ نیگا می کنن، مثلاً انگار نه انگار که داشتند به حرفای راننده گوش می دادن تا اینکه:
راننده (خطاب به مسافر جلویی): می بینی آقا، مردیکه عوضی شرف نداره، ببین ما رو به چه کاری وادار کرده!
مسافر جلویی: چی بگم والا، بالاخره یه روز باید تاوان همه این کاراشون پس بدن!مردم دارن از گشنگی می میرن این ور، اونوقت اینا به فکر پر کردن شیکمای اون عربای وحشی ان!
ذهن الهام خضرایی منش: گند و کثافت رو زیر عبای ریا و تزویر قایم کردن، خبر ندارن بوش همه جا رو گرفته!
مسافر وسطی (یه خانم): واقعاً کلمه وطن فروش برازنده ی خود همیناست، مردم دارن از گشنگی می میرن، خود من، خانم باور می کنی دو ماهه نتونست مرغ بخرم؟ گرونی این ور داره بیداد می کنه اونوقت ...
مسافر پشت راننده(یه آقای فکل کراواتی با صدایی بس زیر): به نظر بنده مشکل از سیستمه، تا موقعی که ساختار مناسبی برای حکومت وجود نداشته باشه فرقی نمی کنه چه کسی اون بالا باشه! البته ناگفته نمونه وبر هم یه همچین روزایی رو پیش بینی می کنه برای حکومت های مشابه ایران.
الهام خضرایی منش(در حالی که کلی مونده تا برسه): آقای راننده نگه دار، پیاده میشم.
ذهن الهام خضرایی منش (در حال قدم زدن):
مثل بغضی ...
نه فرو می روم
نه بالا می ایم
خودی ها مرا روی شیروانی داغ انداخته اند.
خون می چکد خون می چکد از پای دیوار
نقش دل مارا بر آن تصویر کردند.
شهر دوباره در خواب فرورفته...
...
مثل بغضی ...
نه فرو می روم
نه بالا می ایم
یکبار به دنیا آمدم و تمام بهارهایی که پشت سر گذاشته ام مثل دخترانگیم زنده به گور شده اند
جنسی که اول نباشد لزوما" دوم نیست!
اگر جنسهای مرغوب بهتر فروخته شوند جنسهای نامرغوب را ارزانتر می فروشند.
.
.
.
دوشاخه ای که در پریز نباشد به هیچ جا وصل نیست ؛
مرد دو شاخه است
مرد شاخ نیست
مرد شاخ و شانه نمی کشد
شانه نشانه نیست
نشانه و حفره فقط یک برداشت انسانی است.
حتی دگمه ها هم نرینه و ماده شان گاهی به هم وصل می شوند
ولی در دگمه ها هم اضافه نر در کمبود ماده گیر می کند
گیر نمی دهم فقط گیر کرده ام!
پی نوشت:من حفره نیستم!
ـ هی! چیکار می کنی ؟گیجی؟ اون شاخه ای که روش نشستی رو داری اره می کنی!
ـ هه! تو گیجی ! اینی که روش نشستم و می برم ریشس!
بلند گو رو خاموش کن
صدای مارو گوش کن!
شما با کدوم شعار بیشتر حال کردین دیروز؟
پ.ن. عجیب روزی...عجیب جمعیتی...عجیب غیرتی!
گنجشکی آواز کلاغ اقرار می کرد
سرپا کنار روح خود ادرار می کرد
نا مهربان با مهربانی گول می زد
هرشب تورا یک آدم مسئول می زد...
تو مشت می خوردی ندا تکثیر می شد
هرجمله هرشب راس ده تکبیر می شد
تو رای دادی دیگران پروار !هیهات
سبزدرختان چوبه های دار!هیهات
حالا تمام زندگی درد و دریغ است
کابوس زندان انبر و ناخون و تیغ است ↓
وقتی بدانی بیست تا انگشت داری
این بازجو آخر تو را هم کشت ∕ داری↓
در خواب می بینی دوباره بودنت را
زیر فشار کا بلها مرگ تنت را
اصرار داری همچنان مومن بمانی
اقرار را باید که از کاغذ بخوانی
دیدی محمد را که استیضاح می شد ؟
مهدی غائب نایب مصباح می شد؟
قاضی خدارا هم ابد محکوم می کرد
تعزیر می کرد و به حد محکوم می کرد
هر دانهء تسبیح یک دندان بیفتد
مرد سیاست به که در زندان بیفتد
هر دانه ء تسبیح یک دندان بیفتد
یا مرده باشد یا که در زندان بیفتد
هر دانه ء تسبیح یک دندان بیفتد
در قبرباید یاد این زندان بیفتد
در این هزاره بارها اعجاز کردند
چون سنگ را بستند و سگ را باز کردند*
* اشاره به داستان مسافری غریب در شهری سرما زده...
زن فریاد می زد و سینه می دراند.خودرا روی خاکهای سردمی کوبید و باز بر می خاست.
غباری که از ضربه های پیکر نحیفش بلند می شد فرصت نشستن پیدا نمی کرد.دستهایش روی خاک قبرستان انگار که دنبال چیزی می گشت و نمی یافت.
آب در دهان گل می شد و اشک روی گونه ء داغمه بسته رد می انداخت.
هیچکس آرام نبود.
دستهای زنانه قدرت نگه داشتن زن را نداشتند ؛ مردی از بیرون دایره به زن نزدیک شد؛ بازوهایش را گرفت و اورا با یک تکان مقابل خود نشاند.
زن متعجب از زور مردانه لحظه ای از تقلا ماند.تا آنجا که یادش بود هیچ مردی محرمش نبود!
"آه نکنه مفقود الاثرم برگشته"
سعی کرد مرد را بشناسد.
چشمهایش تار می دید ، چند بار پلک زد تا قطرات اشک سربخورند و کاسه چشم خالی شود. صورت مرد هنوز تار بود؛ چشمهارا محکم به هم فشرد و آرزو کرد وقتی بازشان می کند شوهرش را ببیند که بیست و سه سال قبل مفقودالاثر شده بود.
" ولی بهش چی بگم؟بگم بچش…"
صورت آشنا بود اما نه به قدر صورت شوهری که سالها منتظرش بود.
چرخی به بازوانش داد تا خودرا از دستهای مردی که می شناخت و نمی شناخت رها کند.
مرد دست پس کشید و سرو چشمها را به علامت سلام و احترام و تسلیت و هرچه که می توان در کمترین زمان به یک زن داغدیده و بی کس گفت ، پایین آورد.
چیزی در دل زن لرزید .به روح پر زده اش چنگ انداخت تا او را به جسم تکیده باز گرداند و در گذشته نه خیلی دور کند و کاوی کند که چهره را بشناسد.
مرد خواستارش بود.
بعد از مفقود الاثر شدن همسرش ؛ قبل و بعد از بازگشت اسرا مرد سالها به انتظار ازدواج با او به خانه شان سر می زد.
صدایی شبیه حرف زدن از گلوی خشک زن چکید ؛و مرد به علامت آری سر تکان داد.
جمعیت ساکت و گوش به زنگ بود. ترکیبی از دلسوزی و فضولی بین جمعیت می خزید.
زن نالید:" می خواستی براش پدری کنی …"و آواهایی از حنجره اش بیرون می جهید که جمعیت نمی فهمید و مرد می فهمید و به علامت همدردی و تایید سر تکان می داد.
" دیدی بدبخت شدم ؟!…دیدی بچم رفت؟!"
انگار در همان چند لحظه تمام روزهای آشناییشان را مرور کردند.
" مامانمم مرد …مامانمم تنهام گذاشت…دیگه هیشکیو ندارم "
و ضجه زد .مرد فقط نگاه می کرد.
دوباره بالا رفت و خود را روی خاک کوبید ؛گویی می خواست با ضربه هایش یک گورستان را بیدار کند و سراغی از جوان برومندش بگیرد.
روحش میان ارواح درگذشتگان می دوید و از تلاش جسمش برای بیرون کشیدن جسم عزیزش از زیر خاک بی خبر بود. :" کاش منم می رفتم …دیگه بعد از اون…" و دوباره فشار ناخنهای زنان را توی گوشتش احساس کرد.
مرد بازوان اورا محکم گرفت .
شاید زن هم همین را می خواست!
شاید آغوش یک مرد برای زنی که پدرش را خیلی زود از دست داده و فرزند سه ساله اش را هم بی شوهر بزرگ کرده بود تسکین بهتری بود، خاصه آنکه آن مرد سالها …سالها…
کمی آرام گرفت .نمی دانست یاد آوری خاطرات تسکینش داده یا میل به زیبا نمودن در چشمان نگران مرد بعد از پانزده -شانزده سال زانوانش را سست کرده.
سرش را به جهتی خم کرد و چشمانش را به نشانه تسلیم بست.
یکی از زنها بین آنها نشست لیوانی آب به زن داد و چشمان فضول و متعجبش را به مرد دوخت.
مرد به روی خود نیاورد و حتی به عمد سر کمی جلوآورد و گفت :" بهترید؟"
:" بله بله ."
زن فضول غرولندی کرد و برخاست.
چرا راحتش نمی گذاشتند؟
از وقتی خودش را شناخته بود همه به او و مادرش امرو نهی کرده بودند. همه برایشان تصمیم می گرفتند .
مادر عضو خنثای معرکه فامیلی بود، فقط یکبار گفته بود :" خدا هیچ خونه ای رو بی مرد نکنه که همه میشن آقابالاسرش"
خاله هاوداییها بزور مادر را شوهر داده بودند و عمه ها و عمو ها گفته بودند:" بچه برادرما نباید زیر دست شوهر ننه بزرگ شه" و اورا از مادرش جدا کرده بودند وبعد از چند سال دربدری از این خانه به آن خانه عروس کرده بودند.
عروس خانه مردی شده بود که نمی دانست آغوش مهربان و پدرانه اش را بیشتر دوست دارد یا منطق و عقل و تحکم همسرانه اش را .خدارا شکر که اجازه داده بود درس بخواند و کار کند تا مثل مادرش به خاطریک لقمه نان حرف شنوی ِ عمو ودایی نباشد.
چادرش را که افتاده بود زندایی روی سرش کشید .
نگاهی به زندایی و دیگر زنهای که جز بینی و چشمهایشان چیزی پیدا نبود انداخت.
چراراحتش نمی گذاشتند ؟از وقتی فهمیده بود برورویی دارد محکوم به پوشاندنش شده بود و اگر شوهرش مخالفت نمی کرد می خواستند وادارش کنند همیشه چادر به سر کند .
وقتی زن داییش به شوهرش که برادر او بود گفته بود :" بچس عقلش نمی رسه چی براش خوبه چی بد .پانزده سال ازت کوچیکتره از چنگت در میره ها" غریده بود " اسیری نمی برم که."
کسی از اقوام سر و سینه زنان به جمعیت اضافه شد.چه شلوغی می کرد این چهره پوشانده در چادر و نا آشنا!
عمه اش بود.
ضجه زنان و مشت کوبان خود را در آغوش او انداخت و او بی ر مق و مبهوت سر تکان داد.
این عمه را خیلی وقت بود که ندیده بود. خیلی از زنان فامیل را سالها بود ندیده بود . شاید جز در مراسم عزا گاهگاهی عروسی!
وقتی شوهرش پنج سال بعد از ادواج مفقودالاثر شد همین عمه و خیلی های دیگر از ترس شوهرانشان اصرار داشتند او را شوهر بدهند ؛ اگرچه همسر او مفقودالاثر بود و ممکن بود برگردد.
عمه دیگر که هرگز ازدواج نکرده بودو زنانی که به جوانی و زیبایی او حسودیشان می شد یا کسانی که از شوهر خیر ندیده بودند می گفتند"شوهر می خوای چیکار؟ زندگیتو بکن. اصلا" اگر شوهرت برگرده و ببینه شوهر کردی چی؟ دق می کنه!"
مردانی هم که بدشان نمی امد برای روز مبادا صیغه ای در چنته داشته باشند می گفتند"شوهر ننه نیار بالاسر پسر بچه" و مردانی که نمی دانستند آنچه ته دلشان را قلقلک می داد غیرت است یا حسادت یا وسوسه؛ می خواستند زودتر بیوه جوان را صاحبدار کنند.
این مرد اما همیشه فقط یک چیز می گفت و آن " خوشبختت می کنم " بود.
نمی دانست چه می خواهد؟ یا می دانست و جرئت ابراز آن را نداشت.
وقتی اسرا برگشتند امیدی برای زندگی دوباره از کنج کمدها و لای آلبومهای خانه بیرون زده بود. عکسی از شوهرش را که برای مراسم بزرگ کرده بود از قاب سیاه بیرون آورد و در قاب خاتم گذاشت.
مثل روز قبل از عروسی آرایشگا ه رفت و خانه تکانی کرد و چشم انتظار زل زد به تصاویر ازادگان و شب تا صبح به اعلام اسامی از شبکه های مختلف گوش کرد. یک پرده گوشت آورده بود و لپهایش گل انداخته بود و پسر بچه به خوبی این روزها را درک می کرد و چشم انتظاری مادر را تاب می اورد..
به تمام دفاتر و قرارگاههایی که می شناخت و می شد سر کشید. هی شیرینی خرید و با پسرش که کمی قد کشیده بود به سر سلامتی ازادگانی که می شناخت رفت.
و لی همه چیز خیلی زود به روال عادی برگشت و چشم انتظاری پایان شیرینی نداشت.
شبها که پسر کوچکش با اشک به خاطر دوچرخه پسر همسایه و یا اسباب بازیهای ویترینهای رنگارنگ مغازه ها
به خواب می رفت و گاهی تا صبح هق هق می کرد تصمیم می گرفت که بار زندگی را به دوش مردی بیندازد و کمی استراحت کند .بعد خود را در آغوش مهربان و محکم مردی تصور می کرد وبا لبخندی کمرنگتر از لبهای کم خونش به خواب می رفت و در خواب به تمام حالهایی که در بیداری آرزو داشت می رسید. اما صبح که قرصهای مادر را می داد و خاطرات زندگی تلخ او با نا پدری را مرور می کرد تصمیمش عوض می شد.
مرد هراز گاهی امیدوار می آمدو نا امید می رفت؛ و زن که هرچه بیشتر دست و پایش را جمع می کرد و خود را از زندگی زنان شوهر دار دور می کرد بیشتر برایش حرف در می آوردند .اسباب کشی کرد و از محل رفت.
همهه ای در جمعیت پیچید .چند مرد ریشو که پیراهنهای سفیدشان را رو شلوارهایشان انداخته بودند و حجم سردی سمت را ست کمرشان احساس می شد وارد جمعیت شدند.
جمعیت ساکت شد.
یکی از آنها فریاد زد :" زودتر تمومش کنین و برین خونه هاتون."
مردی از میان اقوام جواب داد:" ما هنوز نمی دونیم قبرش کدومه .بهمون نشون ندادن هنوز!!!"
مرد گفت:" فرق نمی کنه .اونام نمی دونن .یکیشو انتخاب کنین بگین به نام بزنن."
مرد دیگری که خوب دیده نمی شد فریاد زد:" مگه مال باباته که میگی به نام بزنن؟ نمیشه که قبر یکی دیگه رو بدین به یکی دیگه!" همهه می خواست شروع شود که با فریاد خشمگینی مرد درشت اندامی خاموش شد.
:" بیا بیرون تا بگم کدوم قبر مال توئه ." بعد دستش را رو ی حجم سر زیر پیراهنش گذاشت و فریاد زد :" شایدم چندتاش مال شما بشه!"
صدای هیس هیس از دهانهای خشک و روزه دار جمعیت و همهمه ای از جایی که دهان نبود… شاید بین سینه هایشان شاید از دلهایشان بیرون می زد.
زن تاب نیاورد .دستانش را به پهنای سینه و به وسعت تمام دردهایی که کشیده بود گشودو رو به آسمان نالید:" خداااا…"
مردی از سفید پوشها خم شد و چیزی در گوشش گفت.
زن گفت :" نمیرم…بچم اینجاس." و دستانش را همانطور از هم گشوده روی خاک قبرها کشید . خودرا با چپ و راست هل می داد گریه می کرد و دستانش را تا جایی که می رسید روی همه قبرها می کشید . روی همه قبرهایی که نمی دانست زیر سردیشان کدام بدن که گرمایش را در سرمای سردخانه ا از دست داده و یخ زده خوابیده است.
:" لابد تا حالا یخ بدنشم واز شده …نرم شده بچم دوباره …بدن بهزاد که یخ زده بود دیدم …"
جمعیت گریه می کرد.
مردهای پیراهن سفید سعی در متفرق کردن جمعیت داشتند.:" پاشو نوحه نخون!"
زنی جیغ کشید :" لااقل بذارید عزاداریشو بکنه !
جوونشو که کشتید …جنازشو که ندادید …لااقل…"
:" شانس آوردی که زنی وگرنه می دونستم باهات چیکار کنم؟"
زن دیگر توی صورت مرد براق شد:" مگه تو با مردا نکردی؟"
و زن دیگری:" نه که زنا رو نبردید و هزار بلا سرشون نیاوردید ، همسایه مادرم …"
شوهرش اورا کشید و از میان جمعیت بیرون برد.
پیراهن سفیدی بی سیم می زد و تند تند چیزی می گفت.
زن فضول گفت :" پاشو بریم .اینطوری که چیزی عوض نمیشه …این بنده های خدا که کاره ای نیستن."
رئیس پیراهن سفیدها نمی دانست حرف زن خوب بود یا بد؛ فقط گفت بلند شو خواهر ؛ برو خونه عزاداری کن"
زن ضجه زد :" نمیخوام …می خوام پیش بچم بمونم …تازه پیداش کردم.بچم هفتاد و هفت روز از من دور بوده
هفتاد و هفت روزه که همه جارو دنبالش گشتم . شما که نمی دونید اینهمه چشم انتظاری یعنی چی …من می دونم
من می دونم و بچم که قاب باباش از دستش نمی افتاد…
و به مرد نگاه کرد که حالا چهرهاش شبیه روزهای سخت عاشقی و اننتظار شده بود.
مرد گریه می کرد.
جمعیت به ولوله افتاده بود .پیراهن سفید ها کم بودند و جرئت درگیری نداشتند .مردی که بابی سیم حرف می زد جلوآمد و به زن گفت :"پاشو تمومش کن وگرنه باز داشتت می کنم."
عاشق نه که بیافتد اما مقابل زن نشست و به نجوا چیزی گفت .کاکلش از ضرب گریه بالا و پایین می شد.زن به یاد کاکل جوان تازه بالغش افتاد وقتی که هنوز موهایش نمی ریخت ؛ گفته بود " این کچلی هم ارث بابامه خوبه قدو بالامم به اون رفته وگرنه اگه مث تو ظریف بودم و مث بابم کچل چی می شدم" و قاقاه خندیده بود.
زن نمی توانست بلند شود . تابی در روحش نمانده بود که به کمک جسمش بیاید .
خود را به خاک گورستان چسباند. گویی که خود را در آغوش جوانی که هفتاد و هفت روز قبل گم کرده؛ انداخته بود. جمعیت دودل و بلاتکلیف بود
مرد بی سیم دار دست برد و چادر زن را کشید.
عاشق که انگار از آن دنیا برگشته بود چالاک بلند شد و سینه به سینه مرد داد.
مرد چشم دراند و دست روی هجم سرد برد:" متفرق بشید"
عاشق غرید:" متفرقمون کن!"
زن انگار خاک را نوازش می کرد و در گوشش چیزی می گفت.با خاک قراری می گذاشت ؛ انگار طلبی داشت.
مرد عاشق را هل داد و فریاد کشید.
عاشق قدمی عقب رفت ، مکثی کرد و با سر به صورت مرد کوبید. بی سیم به طرفی پرت شدو مرد به پشت روی زمین افتاد .از بی سیم خبر کمبود نیروی کمکی شنیده می شد.
سفید پوشهای دیگر به مرد حمله ور شدند.جمعیت خشمگیین و هراسان در هم پیچید . مثل جنگهای گله گاوهای وحشی درگیری بالا گرفت و خاک به هوا بلند شد.
زن زیر دست و پای جمعیت با خاک اتمام حجت می کرد.
شش شهریور هشتاد و هشت
می آیم اینجا پای کامپیوتر می نشینم .
به دنیایی که تنها را ه ارتباط ما بود وصل می شوم
از این پنجره به خانه تو سرک می کشم .
خانه ای که تو در آن می نوشتی و من؛ آزمندانه می خواندم.
هرروز همین کار را تکرار می کنم.
هی آن دریچه را باز می کنم و به صفحه ای خالی زل می زنم.
هی تصور می کنم که باز به این دنیا وصل شوی به این دنیا وصل ؟
با خودم فکر می کنم اگر بنویسی از چه خواهی نوشت و آیا خواهی نوشت وآیا می خوانی و آیا می توانی و آیا و آیا؟
زل می زنم و نوشته ات را تجسم می کنم.
روی صفحه خالی دست می کشم ، صفحه ای که تو آن را پرمی کردی .
فکر می کنم که تو بارها به این روشنی وسوسه کننده خیره شده ای و فکر کرده ای.
فکر کرده ای که دیگر چه بنویسی...دیگر چه بنویسی .
وهمه اینها مثل همین دنیای مجازی که تنها پل بین ما بود مَجاز می شوند .
و همه آنها که آرزو می کردیم بالاخره یکروز ...یکروز مُجاز می شوند.
من هرروز همین کارها راتکرار خواهم کرد ، تو دوباره خواهی نوشت.
زندان هم تو را آدم نمی کند.
کدام کلمات برای پر کردن جای خالی مناسبترند؟
حلول ماه رمضان بر .......داران و ......خواران عزیز مبارک.
۱-روزه -روزه
۲-جگر -جگر
۳-عزا-غذا
۴-چماق-کتک
جایزه به قید قرعه به چهل نفر از کسانی که بعنوان خس و خاشاک احراز هویت شوند تعلق می گیرد.
دیشب نصف شب اینها را نوشتم .
کاغذ اصلی را هم چند ساعت قبل گم کرده ام.
فعلا" نصفه نیمه تا داغ داغ است آن را بگیرید تا بعد...
گنجشکی آواز کلاغ اقرار می کرد
سرپا کنار روح خود ادرار می کرد
نا مهربان با مهربانی گول می زد
هرشب تورا یک آدم مسئول می زد...
تو مشت می خوردی ندا تکثیر می شد
هرجمله هرشب راس ده تکبیر می شد
تو رای دادی دیگران پروار !هیهات
سبزدرختان چوبه های دار!هیهات
حالا تمام زندگی درد و دریغ است
کابوس زندان انبر و ناخون و تیغ است ↓
وقتی بدانی بیست تا انگشت داری
این بازجو آخر تو را هم کشت ∕ داری
در خواب می بینی دوباره بودنت را
زیر فشار کا بلها مرگ تنت را
...ادامه خواهد داشت اگر امروز زنده برگردم!
بیشرفها!
مگه ماچی می خوایم؟
پ.ن. پس از یکساعت وبگردی در اخبار !!!
این نام را در گوگل سرچ کردم.
در ویکیپدیا درباره اش خواندم.
و دیدم با بیشتر دیدگاهها و اعتقاداتی که از او منتشر شده موافقم.
همه جرمهای او از نظر من حسن بود!!!
به دلایلی شعری را که سال هفتادو سه یا چهار سروده ام اینجا می گذارم.تازه دیپلم گرفته بودم و اینا!
مارا به پای حادثه زنجیر کردند
یعنی که در بدو تولد پیر کردند
وقتی خدا یک آیه را با یک زبان گفت
هرجا به نفع خویشتن تفسیر کردند
اینگونه این نسل جوان بند در بند
در ابتدای راه ایمان گیر کردند
هرسو که باد آمد همانسو باد دادند
هرلحظه و هرثانیه تغییر کردند
چون جامه ءخونین عثمان بی اثر بود
قران به روی نیزه و شمشیر کردند
خواب خدارا دیدم و گفتند کفر است
خواب مرا در حد خود تعبیر کردند
خون می چکد خون می چکد از پای دیوار
نقش دل مارا بر آن تصویر کردند.
استاد نامی برای من نوشته بود:
خجالت آور است که هرکس بلد است چهارتا وزن و قافیه سر هم کند بیاید و شعر سیاسی بگوید
همه تان دارید از این فضا برای ابراز وجود خودتان استفاده میکنید
همه کسانی که دهانشان بوی شیر می دهد واسی ما شاعر و نظریه پرداز شده اند شما و خواهرتان هم دارید از آب گل آلود برای خودتان ماهی می گیرید که پس فردا بگویید ماهم بودیم و ما هم با دشمن مبارزه کردیم
وقتی دولت احمدی نژاد کهبه واقع نماینده بر حق امام زمان است حق همه تان را کف دستتان گذاشت همهتان خفه می شوید و جرئت زرت و پرت اضافی کردن نمی کنید معلوم نیست گذشته تان چه بوده ولی آینده تان معلوم است.
و احسان جباری برای استاد نام ! نوشت:
سلام جناب استاد
نمی دانم چی نیتی در سر می پرورانی و چه شده و چه حرفی از این پست و یا مطالب قبلی تو را اینگونه بر آشفته؟! (البته می دانم!) این شیوهء سخن راندن برایمان چندان هم ناآشنا نیست!
آن زمانی که مسعود ده نمکی کارگردان سینما می شود انتظار حضور نقادانی چون شما نیز در عرصهء هنر دور از انتظار نیست!
نقاد؟
نقد کجا و فحش کجا؟
نقاد کجا و شما کجا؟
دیرگاهی است که چنین شیوه ای از سوی هم مسلکان شما وارد عرصهء پاک گفتگو و منطق شده، چه هنگامی که درمی مانید از منطق، هنگامی که کلامتان و ادبتان و منطقتان و مغزتان عاجز می شود از گفتگو و بحث، دست در جیب برده چماقتان را به میان آورده و بر سر مغز طرف مقابلتان کوفته آنگاه به همگان می گویید او کافر بود و امیدی هم با بازگردان وی به آغوش اسلام نبود!
آری این چنین است ای برادر...
می خواهم تلخ باشم و تلخی این روزهایم را به کامت بریزم!
می گویی:
"خجالت آور است که هرکس بلد است چهارتا وزن و قافیه سر هم کند بیاید و شعر سیاسی بگوید "
از خجالت سخن گفتی و از خجالت آور بودن ها!
به راستی که این روزها ما چقدر با این کلمات مانوس شده ایم!
راست می گویی استاد، خجالت آور است!
خجالت آور است که فرزندان این مرز و بوم را کشتن، آن هم به نام اسلام و البته به کام...
خجالت آور است تماشای مادران داغدار و پدران رنج دیده و برادران و خواهران ماتم زده
خجالت آور است دیدن فرزندان و همسران اسیران، آنگاهی که دستشان از همه جا کوتاه می شود و پناهی جز معبود خویش نمی یابند...
خجالت آور است که ناموست را در مقابل دیدکانت بدزدند!!! و بگویند ما سربازان امام زمانیم!
خجالت آور است که جسد ناموست را در حالی که ....
خجالت آور است مادری را ببینی که می گوید تا باز پس گیری حق فرزند شهیدم هیچ عیدی نخواهم داشت!
آری خجالت آور است...
خجالت آور است که تمرکز قدرت آنچنان فسادی را برایت فراهم آورده باشد که خور را مامور ویژه الله بپنداری و آنگاه واژه واژه ء کلامت رابه مثابه کلام الله بدانی و هر که را نیز در مقابل خویش ببینی به نام حکم الله دستور نیست شدنش را صادر کنی !
خجالت آور است که علمای دینی ات نیز تو را به بازگشتن به صراط مستقیم هشدار دهند و تو هم چنان خویشتن را بری از هرگونه خطایی پنداشته و راه مستقیم را راه خود بدانی!
خجالت آور است که تنها مانده باشی....
می گویی:
"همه تان دارید از این فضا برای ابراز وجود خودتان استفاده میکنید"
به راستی نیز چنین است، همهء انسان های آزاده از این فرصت استفاده می کنند تا بودنشان را به رخ قداره بندان و زورگویان و چماق به دستان و مغز به دستان بکشند، کیست که قدری انسانیت و راستی در وجودش مانده باشدو در مقابل دروغ و تهمت و افترا و ریا و زورگوی به پا نخیزد؟!
راست می گویی، ما همگی از این فرصت بهر می بریم و خونمان را نثار راه آزادی می کنیم تا اگر خود طلوع صبح آزادی را به چشم ندیدیم، تماشای این منظرهء زیبا را برای فرزندانمان به ارمغان آوریم...
می گویی:
" همه کسانی که دهانشان بوی شیر می دهد واسی ما شاعر و نظریه پرداز شده اند "
ترسم از آن است که کلامم از ابتذال واژگان تاثیر ببپذیرد،
باز هم همان منطق، همان چماق و همان شیوهء نقادی!
چنین شیوه ای را به یاد دارم در مورد استاد شجریان نیز به کار برده بودید، آن زمانی که در برابر آزادگی و کمال این مرد قرار گرفتید و عاجز ماندید از نقدش، گفتید:
" ام کلثوم که نه؛ ساسی مانکن هم نیستید!!"
یا در جای دیگری به محسن مخملباف که فریاد دادخواهی اش گوشتان را کر کرده بود گفتید:
" کیهان: پارسال وقتي همكارانم در تحريريه كيهان بچه ها، عكس تو را كه در جشنواره كن انداخته بودي نشانم دادند، اول نشناختمت، بعد هم كه شناختم، خنده ام گرفت و بي اختيار به پشتي صندلي تكيه دادم و بهشان گفتم: «ا... اين كه محسن خودمان است، چرا اين ريختي شده؟»
پاپيوني به قاعده گندگي يك مشت چسبانده بودي بيخ سيبك گلويت! اول فكر كردم مي خواهي در يك فيلم كمدي فرانسوي بازي كني كه آن قدر خنده دار شدي، مثلاً مثل مرحوم لوئي دوفونس. اما ديدم، نه خيلي خودت را گرفته اي و اصلاً دوست نداري مضحك و خنده دار باشي، سخت به دنبال تشخص و ابهت هستي.
راستش، آن كت و شلوار مشكي، پيراهن سفيد و پاپيون سياه، به تنت زار مي زدند، شده بودي عين آن داماد دهاتي هايي كه شب عروسي ناچار كراوات مي زنند و موقع راه رفتن دست راستشان با پاي راستشان بالا مي آيد و دست چپشان با پاي چپ و موجب خنده و انبساط خاطر خانم ها و آقايان مي شوند. تو هم يك همچين موجودي شده بودي، مضحك قلموي قابل ترحم!"
می گویی:
" شما و خواهرتان هم دارید از آب گل آلود برای خودتان ماهی می گیرید که پس فردا بگویید ماهم بودیم و ما هم با دشمن مبارزه کردیم "
پس فردا مگر چه خبر است استاد ؟
بسیار خوشحالمان نمودی استاد!
خبرمان دادی از صبح پیروزی ! چقدر عالی! این لو دادن ها مرا یاد لو دادن های آمار انتخاباتی حسین شریعتمداری می اندازد،
ممنونم بابت این اعتراف!
می گویی:
" وقتی دولت احمدی نژاد کهبه واقع نماینده بر حق امام زمان است حق همه تان را کف دستتان گذاشت همهتان خفه می شوید و جرئت زرت و پرت اضافی کردن نمی کنید معلوم نیست گذشته تان چه بوده ولی آینده تان معلوم است. "
در نماینده بودن احمدی نژاد که شکی نیست ولی در اینکه وی نماینده امام زمان باشد تردیدی جدی وجود دارد!
معلم است که از امام زمان هیچ نمی دانید!مشخص است که از سیره انبیا و امامام هیچ بهره ای نجسته اید، که اگر چنین نبود می دانستید که پیامبر صلح و مهربانی، حکومت را برای حضرت علی از جانب خدا می دانستند ولی آن را منوط کردند به پذیرش از طرف مردم و آن زمانی که حضرت علی را محروم کردند از ولایت، حاضر نشد به هر قیمتی و به هر بهایی قدرت را به دست آورد و حتی پس از 25 سال در حالی که مردم وی را برای حاکمیت بر خود اصلح می دانستند رغبتی برای این کار نداشتند، حال سخن شما را یک باردیگر مرور می کنیم:
" وقتی دولت احمدی نژاد کهبه واقع نماینده بر حق امام زمان است حق همه تان را کف دستتان گذاشت همهتان خفه می شوید و جرئت زرت و پرت اضافی کردن نمی کنید معلوم نیست گذشته تان چه بوده ولی آینده تان معلوم است. "
یعنی ما را از آینده ای شوم (به قول شما) خبر می دهید، به راستی گمان می برید آینده شوم است؟
به والله که نیست!
اسوه ما زینب است، آن زمانی که هدف آماج بلا قرار گرفته بود آن زمانی که مصیبت و غم همهء وجودشان را دربرگرفته بود ، آن زمانی که ریا و نقاق را با تمام وجود لمس می کردند، آن زمانی که زینب با چشمان خود دید و با گوش های خود شنید که حسین را کافر می خوانند،
در جواب این سوال که در صحرای کربلا چه دیدی؟
گفت:
"چیزی ندیدم جز زیبایی".
بعد از این
هرلحظه و هرجا
ممکن است ماشین بی نام و نشانی
هرجایی هرچند شلوغ بایستد
ومردانی بی نام و نشان وکارت شناسایی و دلیل
زن یا دختر جوانی را
با هر منظوری
به ضرب مشت و لگد و کتک و ناسزا و تهدید
با خود ببرند.
دوستان و خانواده شخص مورد نظر که مضروب و شوکه هستند٫
مردم هم به دلیل عملکرد خوب وزارت اطلاعات اقدامی نخواهند کرد.
پ.ن
نظر زهره:
پنجم اسفند 1387
مراسم تدفين شهدا در دانشگاه اميركبير
به دانشگاه ريختهاند، از باقيماندهي استخوان هاي شرف و آبروي انقلاب و جنگ، خميري درست كردهاند و خشتي ساختهاند تا سنگري كنند براي عنكبوت هاي سست لانهاي كه فقط اسمي از بسيج يدك ميكشند.
از پنج بوكس و نانچيكو و زنجير و آن ميدان جنگ كذايي و محاصرهي دانشجوهايي كه به خانهشان تجاوز شدهبود و اينها بگذريم.
همه چيز تمام شده بود
ساعت 17 خيابان سميه
چهار نفري داشتيم ميرفتيم ناكجايي كمي آرام بگيريم
- فاطمه كو؟
- عقب موند. اوناهاش. چي ميگه؟ چرا ترسيده؟
- بچهها بدويين!
.
.
.
- دوستم! دوستم! گرفتنش! تو اين پاركينگه س!
در پاركينگ باز ميشود. دختر لاغر ترسيدهاي خودش را به ديوار چسبانده و ميلرزد
-چي ميگي آقا؟ دختر مردم رو چيكار داري؟ كي هستين شما؟ ولش كن ببينم! بيا بيرون بيا بيرون
آي مردم! كمك! دختر مردم رو گرفتن چهارتا مرد غريبه. كمك! كمك! كم........ك!
- برين گم شين. به شماها چه؟ خودش مي دونه چيكار كرده. من مامور قانونم.
- كو لباست؟ كو حكمت؟ چيكار كرده؟ به چه جرمي؟ اصلا اينجا كجاس؟ يه پاركينگ شخصي!
آي مردم! كمك! كمك كنين
حنجره ام ميسوزد. هيچ كس حتي سر بالا نمي كند نگاهمان كند!
لگدي پشت پايم ميخورد و يكي شان هلم ميدهد توي پاركينگ. در را دارند ميبندند. دادي ميزنم و از لاي دست و پايشان بيرون ميپرم.
سمند شخصي اي دنده عقب وارد پاركينگ ميشود و در را مي بندند.
تقريبا به گريه افتادهايم:
- مردم تو رو خدا كمك كنين! دارن ميبرنش!
سمند با دخترك و مردي كنارش از پاركينگ بيرون ميآيد. دري كه سمت من است باز است و به دختر دسترسي دارم. آخرين جرقه: در را باز مي كنم كه بيرون بكشماش...
آن بيشرف با يك دست رانش را چسبيده بود و دست ديگرش روي سينهاش يله بود.
در را بستند و رفتند.
آن شب بيشتر از هفتاد نفر دستگير شدند
خدايا چند نفر اين فشاري كه ما تحمل كرديم را كشيدند؟
يادش به خير
آن روزها هنوز پرده هاي حيا اينجور وقيحانه پاره نشده بود. اين صحنهها تازه بود برايمان! تعجب ميكرديم، ميترسيديم. حالا ديگر...
نه!
اين پوستهاي نازك ما هرگز در برابر وزش ظلمت كلفت مباد!
شادی صدر قبل از حضور در نماز جمعه باز داشت شد.
شادی وکیل دادگستری و یکی از مهمترین فعالان برای رفع قوانین تبعیض آمیز است.
شادی سالهاست که برای آزادیهایی که حق مسلم زنان و حتی مردان است تلاش می کند و امروز به زندان حکومت اسیر شد.
ما خواهان آزادی او و همه زندانیان سیاسی هستیم.
نمی گذاشتند من هم بروم .
مجبور شدم بگویم که همه با هم برویم .برویم خرید اصلا" ! این هیجده تیری!
و رفتیم .
در میدان ولیعصر که به بهانه خرید در آن می چرخیدیم دختری سعی می کرد از دست ماموری بگریزد ومن یک آن نزدیک بود وظیفه مادری ام را فراموش کنم و به آن دختر جوان بیشتر از دختر خردسال خودم بیندیشم.
پنج ساله ء هشیار احساس خطر کردو مرا کشید.
گفتم که بر می گردیم .
گفتم که کاری به ما ندارند و اینها پلیسند .پلیس دوست ماست!
با بغض گفت:" چرا اونو می زدن؟"
:" اون بی تربیت بود ! بهشون حرف زشت زده بود اونام عصبانی شدن !"
:" چی کارش می کنن؟"
:" هیچی!!!!!!!!!!!! کاریش ندارن !!! فقط یک کم ادبش می کنن که دیگه بی تربیتی نکنه!"
خدا مرا ببخشد ! چطور ده سال دیگر این دروغهارا که امروز می بافم توجیه کنم؟ این دولت هم عجب فرهنگی جانشین فرهنگ" دروغگو دشمن خداست" کرد! هم خودش گفت و هم مارا واداشت بگوییم.
برگشتیم خانه !
زنگ زدم خواهر کوچک که مثلا" تسلا بگیرم. بدتر شد .
شاکی بود که نگذاشتند برود و احساس دین و عذاب وجدان و...
هر خزعبلی که به ذهنم رسید تحویلش دادم تا آرام شود اما خودم بدتر شدم.
دیدن مردم , دیدن دختری که نمی دانستم دستگیر شده یا نه ( مردم به خاطر او با نیروها درگیر شدند)دیدن آنهمه قیافه وحشتناک و خشن البته با ماسک و عینک! و حالا حرفهای خواهر کوچولو(این کوچولو حدود صدو هفتاد قدشه هفتاد کیلو هم وزنشه چه کنم؟برای من تا ابد خواهر کوچولوئه) باعث شد که نتوانم جلوی خودم را بگیرم.
و همسر که دریافت من عصبی بودم و حالا بسیار بدتر شدم(خوش اخلاقم چی هست که بد اخلاقم باشه!) برای رفتن من بهانه ء جدیدی نتراشید.
رفتم مرکز حوادث:کوی دانشگاه !
بی ماسک ، بی نقاب.
فریاد زدم؛ شعار دادم ؛ لذت بردم ؛ نمی ترسیدم !
نه !
آن لحظه که همسر و فرزند را رها کرده و رفته بودم از هیچ چیز نمی ترسیدم!
من الهام ده سال پیش نبودم که خونخواه هیچ شهیدی نشد .چون از سیاست ترسیده بود .
نیت کردم و یک دور هم به جای خواهرم میان ماشینها چرخیدم و فریاد زدم .
من زهره بودم که خونخواه هم دانشگاهی شهیدش بود.
خونخواه کانونهایشان !
خونخواه درس خواندنها و مردود شدنهایشان.
خونخواه اعتقاداتشان که بر باد می رفت.
هم بغض دیروزم !
امید فردایم !
من اینجایم جلوی کوی دانشگاه !
چون تو نتوانستی بیایی
اینبار برای تو می چرخم
برای تو می رقصم
برای تو پا می کوبم
نیت کردم که این تو باشی
نیابت در مکه حتی قبول است.
نه من کلاغم
نه تو مترسک!
باغ مال هردوی ماست.
اتش که بزنند
تو می سوزی
من می گریزم...
پ.ن ارتش برادر ماست.
مردم دوباره گله ء رام شما شدند
مقهور خادمی و مرام شما شدند
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"
مردند عاشقان و دوام شما شدند.
یک عمر جای خلق شما فکر کرده اید
گاهی شما به جای خدا فکر کرده اید
چون حدس می زنید که در دل چه گفته است
اعدام کرده اید و به ما فکر کرده اید.
سر را دوباره توی حساب و کتاب کن
سرهای دیگران همه را زیر آب کن
وقتی حراج کرده و ارزان فروختند
ما بین صندلی و قفس انتخاب کن!
گفنتد باغ خواب زمستان ندیده است
سرمای بی حساب زمستان ندیده است
نه!!!
برفی که می نشیند و پر می کند زمین
گرمای آفتاب زمستان ندیده است.
چون آفتاب می شود و برف رفتنیست
سرما جواب می شود و برف رفتنیست
حرفی که توی دفترشان جا نمی شود
روزی کتاب می شود و برف رفتنیست.
...............................................
چون آفتاب می شود و برف رفتنیست
سرما جواب می شود و برف رفتنیست
حرفی که توی دفترشان جا نمی شود
روزی کتاب می شود و برف رفتنیست.
مردم دوباره گله ء رام شما شدند
مقهور خادمی و مرام شما شدند
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق"
مردند عاشقان و دوام شما شدند.
یک عمر جای خلق شما فکر کرده اید
گاهی شما به جای خدا فکر کرده اید
چون حدس می زنید که در دل چه گفته است
اعدام کرده اید و به ما فکر کرده اید.
سر را دوباره توی حساب و کتاب کن
سرهای دیگران همه را زیر آب کن
وقتی حراج کرده و ارزان فروختند
ما بین صندلی و قفس انتخاب کن!
گفنتد باغ خواب زمستان ندیده است
سرمای بی حساب زمستان ندیده است
نه!!!
برفی که می نشیند و پر می کند زمین
گرمای آفتاب زمستان ندیده است.
ادامه دارد...
مثل همیشه قبل از داشتن فرهنگ مصرف کالای جدیدی به دستمان رسید و قبل از منتفع شدن متضرر شدیم!
* * *
روزی که مناظره های تلویزیونی کاندیداها پخش شد هیجان وشادی و التهاب تمام روزمان را پر می کرد .
گاهی خوشحال می شدیم که حرف خودمان را از دهان آنها می شنویم و گاهی غمگین که چرا کاندیدای مورد نظرمان نتوانست درستی ادعایش را ثابت کند.
اما به تنها چیزی که فکر نکردیم این بود که شکستن حرمت سران یک مملکت کم کم منجر به شکستن حریم ها در طبقات پایینتر می شود و نباید مناظره با چنین شدتی و حدتی در این سطح نازل فرهنگی انجام شود.
آمارغلط ٬غلو٬ وهم آفرینی٬ بی انصافی در مورد خدمات دیگران و نا چیز شمردن برنامه های کاندیداهای دیگر مناظره را به ابتذال کشید.
بعد هم اختلاف نظر و جنگ قدرت در گرفت و باز بزرگترها درگیر شدند و کوچکترها زیر دست و پا ماندند.
مردمی که تا ده روز قبل ملت شهید پرور بودند و رایشان عزیز و محترم بود امروز اراذل و اوباش خیابانها هستند٬با هم و با دولت درگیر شده اند و نمی دانند چه چیز برایشان بهتر است.
اگر دولت با کمی تدبیرو سعه صدر با مردم برخورد می کرد (با همین مردمی که تا چهارشنبه بیست خرداد در همین خیابانها همین شعار ها را سر می دادند) و آنها را به باتوم وفحش و کتک گاز اشک آورمتفرق نمی کرد امروز نیازی به شلیک گلوله نبود.
مردم با خشم به خیابانها می ریزند در حالیکه نمی دانند کسی که کنارشان ایستاده در جبهه مقابل است یا نه و اگر همرزم است آیا هدفش با او یکیست یا فقط آنارشیست است.
مردم فریاد می زنند ونمی دانند همسایه شان با آنها همزبان است یا همدل و یا هردو یا هیچکدام!
مردم نمی دانند که باز جنگ قدرتها و قدرتمندان در گرفته است و اینها قربانیان کوچکی هستند برای اقتدار خدایان!!!
پشیمان نیستم که رای داده ام
چرا که اگر رای نمی دادم امروز نمی توانستم مدعی باشم
و اگر مدعی نبودم نمی توانستم از انتخاب و اعتقادم دفاع کنم.
امروز با فریاد
و اگر لازم بود فردا با شعر و نوشته
و اگر لازم بود فرداها با خاطراتی در قالب داستان.
داستان نسلی که قربانی شد اما فرزندانش در جامعه ای دموکرات بزرگ شدند!
از زبان مردم شهید پرور دیروز و اراذل و اوباش امروز.
وقتی تمام شلوغیها و سر درگمی های انتخابات بگذرد؛
روزی که رئیس جمهوری انتخاب شود و گروهی خوشحال و گروهی ناراحت شوند؛
و بازیهای سیاسی و تب تبلیغات و انتخابات فروکش کند؛
تنها چیزی که می ماند آبروییست که از خیلی ها رفت
و آبرویی که برای سید محمد خاتمی و فقط سید محمد خاتمی جمع شد !
رئیس جمهوری که بعد از هشت سال ریاست دولت حتی آدم جسور ی چون احمدی نژاد هم نتوانست ثانیه ای از زندگیش را زیر سوءال ببرد و حتی نتوانست بگوید زن همسایه ءپسر خاله نواده عموزاده تان چهل سال قبل در یزد شش کلاس سواد داشته و خودش را سیکل معرفی کرده!
ازصمیم قلب آرزو می کنم اگر موسوی رئیس جمهور شد که لسان الغیب تایید کرد می شود (البته در دور دوم)
چهار سال دیگر همه بدانیم که می خواهیم باز هم به کی رای بدهیم و مثل چهار سال قبل که خیلی ها احمدی نزاد را انتخاب کردند تا هاشمی نیاید دنبال شخص دیگر نگردیم تا موسوی نیاید.
میر حسین موسوی !
به همان اندازه که خاتمی بعد از هشت سال از این ملت طلبکار است تو بعد از بیست سال به این ملت بدهکاری!
امیدوارم از خجالت این جوانان که تمام احساس و قدرتشان را این روز ها و شبها در خیابانها حراج می کنند در بیایی.
و مردم ایران!
به همین سرعتی که به یک نفر می چسبید از نفرات دیگر کنده می شوید!
کاش کمی قدر شناس تر بودید و کاش رئیس جمهور فعلی تان اینقدر دروغ نمی گفت تا الان می توانستم قدری هم از او و خدماتش دفاع کنم .
به امید چهار سال بعد!
ضمن تشکر از الطاف بی دریغ و فحشهای نصفه نیمه یا کامل بنده دوستان عزیز!
بعلت شروع فصل امتحانات و اینکه پدر پول بسوزه که آدم رو از وبلاگ نویسی و وبگردی هم میندازه
بنده تا بیست خرداد از نگارش پست جدید معذورم!
پ.ن.بنده معلم خصوصی ریاضی هستم(.برای شما قابلی نداره!)
من برای ظهر های بهاری هلاکم .
برای ولو شدن روی تخت و زل زدن به پارک که از بالکن پیداست.
با خودم تصور می کنم که من یک شاهزاده خانومم و مالک این محله دوست داشتنی . فکر می کنم پارک ملک پدرمه و من از سر دست و دلبازی اجازه میدم بقیه مردم هم بیان توش و حالشو ببرن.اینجوری هم از داشتن چنین ملک زیبایی لذت می برم هم از لذت بخشش به دیگران نشئه میشم!
با اینکه من پول تعمیرات و نگهداری نمیدم اما یه کم حرص می خورم از اینکه مردم کثیف و خرابش میکنن.
نمی دونن که من چقدر عاشق اینجام .عاشق پارکمونم. انگار که راستی راستی مال بابامه!
تقریبا" بیشتر روزهای بهار دست دخترم و می گیرم اسکوتر یا دوچرخه اش رو هم بر می دارم و میریم پارک .
(بماند که همش من باید اسکوتررو کول کنم چون خانوم خسته میشن اگر زیادی بازی کنن!!!)
یه نیمکت یه جای دنج (که البته خیلی هم زیادن مواقع خلوتی ) پیدا می کنم .می شینم کتاب می خونم یا می نویسم .
باران هم هی سی ثانیه بازی می کنه سی دقیقه راجع به اون سی ثانیه برای من حرف می زنه!
واین روند ادامه داره تا وقتی که من با صدای کمی بلند!!!بگم " بسه دیگه برو بازیتو بکن بذار منم سه خط بخونم!"
اما دیروز چیزی در پارک دیدم که اشتهای امروزم برای پارک کم شد!
نه ! دیدن گربه های لنگ و کور دیگه عادی شده.
نه بابا ! خبر فوت پیر مردها و پیر زنها یی هم که تا چند روز قبل توی پارک می نشستند و جوونها رو با حسرت نگاه می کردند چندان ناراحتم نمی کنه .بالاخره مرگه دیگه ؛تازه اونا که جوونیشون رو هم لابد خوبتر از ما گذروندن!
گدا؟
نه !
من زیاد بخاطر گداها غصه نمی خورم .معتقدم که مستحقهای حقیقی رو ما نمی بینیم و اینها که علو طبع ندارند و گدایی می کنند معمولا" تنبل هم هستند چون لااقل بعد از یکسال گدایی که در آمد خوبی هم داره باید دست از این کار بکشند و سرما یه شون رو به کاری بزنند.
سعی می کنم زیاد برای دیگران غمگین نشم .سعی می کنم بپذیرم که بعضی اتفاقها باید بیفته ؛ بعضی زندگیها و بالا و پایین زیاد داره اما...
البته که خوب فکر کردن و به خوب فکر کردن انرژی مثبت داره و باعث اتفاقات خوب میشه ولی ...
ولش کن !
نمیگم .
شما هم ناراحت میشید .
برگردیم به موضوع اصلیمون :
پارک و بهار و گل و بلبل وهندوانه!
بروید به اینجاو کامنت مرا هم بخوانید.
بیش از این وقت شریفتان را نمی گیرم!
